خصال

خصال

خدا بود و دگر هیچ نبود،خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نیاراسته بود،ظلمت بود،جهل بود،عدم بود،سرد و وحشتناک،و در دایره امکان،هنوز تکیه گاهى وجود نداشت.خدا کلمه بود،کلمه اى که هنوز القاء نشده بود،خدا خالق بود،خالقى که هنوز خلاقیتش مخفى بود،خدا رحمان و رحیم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباریده بود،خدا زیبا بود،ولى هنوز زیبایى اش تجلى نکرده بود،خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود،خداقادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود،در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زاییده شود؟ درجمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود،ظلمت بود،سکوت و جمود و وحشت بود.
--------------------------------------------------
اراده خدا تجلى کرد، کوهها، دریاها، آسمانها و کهکشانها را آفرید،چه انفجارها،چه طوفانها!چه سیلابها!چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگى با شور و هیجان زائدال وصفش به هر سو مى تاخت.درختها،حیوانها و پرندهها به حرکت درآمدند.
--------------------------------------------------
جلال،بر عالم وجود خیمه زد و جمال،صورت زیبایش را نمایان ساخت و کمال،اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت.حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند،و وجود نغمه شادى آغاز کرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
--------------------------------------------------
آنگاه،خدا انسان را از«حَمَاءِمَسْنُون»آفرید و او را بر صورت خویش ساخت و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغاى وجود رها ساخت.
..................................................................
شهید مصطفی چمران"19فوریه1978"

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

۱

 محمد اسماعیل دولابی

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص
انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.
آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را
مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت
توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند

...

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که
آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من
نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا
ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب
می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش
همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم
آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت
نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد
ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود
و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

نظرات  (۱)

۰۵ شهریور ۹۲ ، ۰۲:۱۹ مانی خردمند
تمثیل با نمکی بود 
آری باید زرنگ بود
پاسخ:
اخ اخ اخ اخ اخ اخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی