خصال

خصال

خدا بود و دگر هیچ نبود،خلقت هنوز قباى هستى بر عالم نیاراسته بود،ظلمت بود،جهل بود،عدم بود،سرد و وحشتناک،و در دایره امکان،هنوز تکیه گاهى وجود نداشت.خدا کلمه بود،کلمه اى که هنوز القاء نشده بود،خدا خالق بود،خالقى که هنوز خلاقیتش مخفى بود،خدا رحمان و رحیم بود ولى هنوز ابر رحمتش نباریده بود،خدا زیبا بود،ولى هنوز زیبایى اش تجلى نکرده بود،خدا عادل بود ولى عدلش هنوز بروز ننموده بود،خداقادر و توانا بود ولى قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود،در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زاییده شود؟ درجمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود،ظلمت بود،سکوت و جمود و وحشت بود.
--------------------------------------------------
اراده خدا تجلى کرد، کوهها، دریاها، آسمانها و کهکشانها را آفرید،چه انفجارها،چه طوفانها!چه سیلابها!چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگى با شور و هیجان زائدال وصفش به هر سو مى تاخت.درختها،حیوانها و پرندهها به حرکت درآمدند.
--------------------------------------------------
جلال،بر عالم وجود خیمه زد و جمال،صورت زیبایش را نمایان ساخت و کمال،اداره این نظام عجیب را به عهده گرفت.حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند،و وجود نغمه شادى آغاز کرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
--------------------------------------------------
آنگاه،خدا انسان را از«حَمَاءِمَسْنُون»آفرید و او را بر صورت خویش ساخت و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغاى وجود رها ساخت.
..................................................................
شهید مصطفی چمران"19فوریه1978"

طبقه بندی موضوعی

نویسندگان

۲

مشهد3

 

در زمان فرمانروایى هارون عباسى پس از شهادت امام کاظم علیه السلام، عدّه‏اى به فرماندهى «جلودى» که مردى سفّاک و بی‌رحم بود، مأموریت یافتند به محلّه بنى‌هاشم در شهر مدینه منوّره حمله کنند، و تمام خانه‏ها را به تاراج بکشند.
جلودى براى انجام مأموریت عازم شهر مدینه شده، و با افراد خود به محلّه بنى‌هاشم و از جمله به خانه امام کاظم علیه السلام که امام رضا علیه السلام در آنجا بودند یورش برده، و خانه آن حضرت را به محاصره خود در آورد.
حضرت رضا علیه السلام که از قصد جلودى آگاه بودند، تمام بانوان و علویان را به اطاقى برده، و خودشان در عتبه درِ آن اطاق ایستادند، جلودى با خشونت و شدّتى زیاد روبروى امام ایستاده و گفت: که من طبق دستور امیرالمؤمنین! هارون، مأموریت دارم به این اطاق هم وارد شوم و همه چیز را مصادره کنم، و این کار باید انجام پذیرد.
امام هشتم در پاسخش فرمودند: که تو همین‏جا منتظر بمان و صبر کن، من سوگند یاد مى‏کنم که هر چه این بانوان از زیورآلات و لباس و غیره دارند برایت بیاورم، جلودى نپذیرفت و بر خواسته‏ هایش اصرار می ورزید، و حضرت امام رضا علیه السلام پیوسته می ‏فرمودند که اگر صبر کنى من قول میدهم هر آنچه در اطاق و در اختیار آن مخدرات هست نزد تو بیاورم، تا این که جلودى پذیرفت.
امام وارد اطاق شده و به آن مخدّرات امر فرمودند که هر کدام جز یک پیراهن بر تن، آنچه که دارند اعم از زیورآلات، خلخال، گوشواره و حتى مقنعه‏هاى روى سرشان را به همراه تمام أثاثیه خانه به جلودى دادند.
از این واقعه مدت‌ها گذشت تا این که حضرت امام رضا علیه السلام به خراسان تشریف آورده و به اصطلاح، ولیعهد مأمون عباسى شدند، و مأمون دستور داد که تمام اطرافیان و درباریان با آن حضرت بیعت کنند، و همه بیعت کردند جز نفرات معدودى که یکى از آنها همین جلودى بود.
مأمون عباسى آن چند نفر را به جرم عدم بیعت با امام رضا علیه السلام به زندان افکند.
جلودى با آن سابقه ننگین و با آن دشمنى و هتک حرمتى که نسبت به امام رضا علیه السلام روا داشت، و با آن که با آن حضرت از بیعت هم سر باز زد، مورد لطف و عنایت و عفو حضرت رضا علیه السلام قرار گرفت به این ترتیب که یک روز بعد از زندانى شدن جلودى مأمون به خدمت امام هشتم شرفیاب شده، و موضوع زندانى شدن آن چند مخالف و از جمله جلودى را به ایشان عرض کرد، و سپس دستور داد که زندانیان احضار شوند.
امام رضا علیه السلام کنار مأمون نشسته بودند که از دور چشمشان به جلودى افتاد، با وجودى که از ظلم و ستم آن شخص دل‏آزرده بودند و مورد چپاول و هتک حرمت او قرار گرفته بودند، و بالاخره میدانستند که جلودى با ایشان دشمنى آشکار دارد، با تمام اینها جلودى را عفو کرده و با لطف و مرحمت خویش از گناهان او چشم پوشیدند، و به همین جهت رو کرده به مأمون و با صورت گشاده‏اى فرمودند: این پیرمرد، جلودى را به من ببخش و آزادش کن، مأمون با صداى آهسته عرضه داشت: این همان کسی است که دختران پیغمبر را آزرده و خانه شما را چپاول کرده است.
اما جلودى از روی کینه و بغضى که نسبت به حضرت رضا علیه السلام داشت، گمان برد که آن حضرت عقوبت و مجازاتش را از مأمون میخواهند، از این رو به مأمون گفت: ترا به خدا و به خدمتگذاریم به پدرت هارون سوگند مى‏دهم که خواهش این آقا را نسبت به من نپذیرى!
مأمون که وضع را چنین دید از بزرگوارى امام رضا علیه السلام و خباثت جلودى در شگفت شده و به جلودى گفت: به خدا سوگند خواهش این آقا را نسبت به تو عملى نمی‏کنم، سپس به دژخیم خودش دستور داد گردنش را بزند.
(منبع: اعیان الشیعه، سید محسن امین، ج1، ص42، چاپ بیروت)

نظرات  (۲)

سلام بزرگوار
داستان قشنگی بود ، تا به حال جایی نخونده بودم .
شما هم با افتخار لینک شدید .
پاسخ:
ممنون از شما


سلام خندیدن خوب است!
قهقهه زدن عالیست!
گریه ادم را آرام میکند!
اما................... لعنت بر بغض!!!!!!

پاسخ:
ای در هراس روز قیامت پناه من
ای آشنای اشک من و سوز و آه من
دل پیش تو بهانه ی غربت نمی کند
ای دلبر همیشگی و دلبخواه من
با تو چه زود ناز مرا می خرد خدا
ای تا حریم قرب خدا شاهراه من
ناراضی از کنار تو هرگز نرفته ام
نومید کی شود ز عطایت نگاه من
من در حریم قدس تو تطهیر می شوم
می ریزد از دعای تو بار گناه من
گفتی برای دیدن من زود می رسی
ای انتظار لحظه ی مرگم گواه من
اینجا مدینه، مکه، نجف یا که کربلاست
اینجا بهشت روی زمین جنت الرّضاست

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی